در ششم ژانويه 1883 در جبل لبنان ، مردي از خاندان ابراهيم خليلپاي به ساحل خاک نهاد که او را جبران نام نهادند . او در خانواده اي مسيحي ماروني (منسوب به مارون قديس)
که به خليل جبران شهرت داشتند به دنيا آمد.مادرش زني عارفه بود که اسم بامسماي کامله بر خود داشت وجبران بعدها درباره ي او نوشت " او عجيب ترين موجودي بود
که در زندگي با او آشنا شدم " و پدرش شغل دولتي داشت و از تلخي هاي روزگار به دختر تاک پناه برده بود .
در آن روزگار لبنان
زير سلطه ي دولت عثماني قرار داشت . و جبران پس از گذراندن تحصيلات ابتدائي در بيروت در سن دوازده سالگي همراه مادر و ديگر افراد خانواده
رهسپار آمريکا شد .و در بوستن در منزل کوچکي اقامت گزيد .
در اين شهر نقاش صاحبنظر و پاکدامني به نام " فرد هلند دي " نخستين بارقه هاي
نبوغ جبران را دريافت و او را زير بال و پر خود گرفت ،همچنين دختر جواني به نام " ژوزفين پي بادي" که ثروت سرشاري از ذوق وفرهنگ داشت دل
به محبت اين نوجوان بست و در رشد و کمال اوبسيار موثر واقع شد .
البته زنان ديگري نيز بعدها در زندگي جبران ظاهر شدند که
از همه مهمتر خانم "مــا ر ي هــا ســکــل" و "شارلوت تيلر " است . اين دو زن
اخير بخصوص خانم هاسکل شايد بيشترين تأثير را در زندگي فرهنگي و هنري و حتي اقتصادي جبران داشته اند .اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در
آمريکا به شوق مسکن مألوف و زنجير جاذبه زادگاه و عشق به آشنايي با زبان و فرهنگ بومي خويش به و طـــن بازگشت .
جبران از همان ايام نوجواني به ميدان هنر و شعر و نويسندگي قدم نهاد .
در پانزده سالگي مدير مجله ي «الحقيقة» شد و در شانزده سالگي نخستين شعرش در روزنامه ي جبل به طبع
رسيد و در هفده سالگي به طراحي چهره ي بزرگاني چون عطار و ابن سينا و ابن خلدون و برخي ديگر از حکما و نويسندگان پيشين دست زد و پس
از پايان تحصيلات رسمي خود براي تکميل هنر نقاشي به پاريس رفت و طي دو سال اقامت در فرانسه ضمن آشنايي با مکاتب گوناگون هنر نقاشي کتابي با
عنوان الارواح المتمردة (روانهاي سرکش) نوشت و در بيروت به طبع رساند .
اين کتاب که فرياد هم ميهنان مظلوم او و در سطح
وسيعتر فرياد همه ي انسانهاي مظلوم بود ، دولت عثماني را سخت مضطرب کرد . کشيشان بر کتابش تهمت هاي ناروا نهادند و روزي در ميدان عمومي شهر
انبوهي از اين کتاب را به آتش کشيدند و حکومت وقت بازگشت او را به وطن ممنوع کرد .
در اين حال اخبار ناگوار از مرگ خواهر و برادر
جوان و بيماري مادر به او رسيد و او عليرغم منع سياسي به ميهن بازگشت . پس از دو سال اقامت در وطن باز سفري به پاريس کرد تا از هنرمندان
آن ديار بخصوص رودن ، لطائف فنون صورتگري را بياموزد . در اين سفر جبران با بازرگاني چون روستاند ، دبوسي و مترلينگ آشنا شد و از ذوق و انديشه ي
آنان بهره هاي فراوان برد.
در آن روزگار دفتر نقاشي رودن کعبه ي آمال هنرجويان جهان بود و جبران مدتي در آن دفتر در کنار آموختن لطائف هنر
نقاشي ، شيوه ي نگاه هنرمندانه را نيز از او بياموخت و رودن چون شعر و نقاشي را در جبران به کمال يافت او را با ويليام بليک ، شاعر و نقاش
شهودي انگليس در قرن هجدهم بيشتر آشنا کرد . و معروف است که او را ويليام بليک قرن خواند . جبران وقتي اولين کتاب نقاشيهاي بليک را خريد
چون درويشي که به گنج رسيده باشد . به چنان وجد و نشاط و شادي و مستي رسيد که از بيخودي در پوست نمي گنجيد ، گوئي در غربتگاه اين عالم
دوستي ديرين و آشنايي محرم يافته است .
در سال 1910
جبران بار ديگر به آمريکا رفت و در نيويورک در خيابان دهم دفتري تأسيس کرد که سالها مجمع نويسندگان و شاعران و هنرمندان عرب و دوستان و
شيفتگان آمريکايي او بود . بهترين و پخته ترين آثار شعري و نقاشي او در اين دوران بيست و يک ساله ي اقامت در آمريکا شکل گرفت و به صورت کتابها
و نمايشگاههاي متعدد به جهانيان عرضه شد و جبران را در زماني کوتاه به اوج شهرت و محبوبيت رسانيد .
در سال 1931 ندايي آسماني
جبران را به بازگشت فراخواند . سفينه اي از عالم غيب در رسيد و جان شيفته ي او را در ساحل فراق برگرفت و روانه ي درياي وصال کرد و جسم
شريفش را نيز که تنگ چشمان دور از مسيح شايسته ي دفن در جوار کليسا نمي ديدند بنابر وصيت جبران سفينه ي ديگري به زادگاهش بازآورد و به خاک
البشري محبوبش سپرد .
اين نوشتار از سايت ســبـــز يـــنــــه گرفته شده است .